Instagram Public Photos with #سلما
1,960 photos

. سلام به خدای مهربان💖💚💜 سلام به اولین روز ربیع❤💙💖 سلام به صبح زیبا💚💛💜 سلام به مهر ومهربانی💗💙💝 سلام به عشق وامید💟💛💜 سلام به دوستان خوبم💗💚💘 به ربیع خوش آمدید💟💗💟. . رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه و آله فرمودند: هرکس بشارت ماه ربیع الاول را به من بدهد من هم بشارت بهشت را به او می دهم حلول ماه ربیع الاول بر همه مسلمین خصوصاً شما دوستان مبارک باد.امیدوارم با غروب خورشید ماه صفر، هرآنچه قلب نازنینتان را می آزرد غروب کرده باشد و شادی ربیع بر شما طلوع کرده باشد و هرگز پایانی بر آن نباشد🌹❤🌸💖💝💟💗💙❤💚💛. الهی آمین🙏. . . #ربیع_الاول #سلما #برکت #اول_ماه #موبایل_گرافی #اس_8 #ختمی #پاییز #صلوات #خروج_از_غمها

comment 18 star 319 13 hours ago

First day of school گاهى مى شود دكمه اى را فشار داد، لحظه اى را ثبت كرد و به اندازه يك پلك به هم زدن، كوتاه تر از آن لحظه اى كه صورت دختركت براى ثبت اين لحظه لبخند زد و بى حركت ماند، فقط و فقط لحظه اى اندك فكر كرد به دور دست ها، به روزهايى كه امكان رسيدنشان غير ممكن نيست. روزهايى كه اين عكس در يك قاب چوبى روى ديوارى آويزان شده است. دختركى كه ديگر دختربچه نيست با چشمانى پر از چين و چروك، به عكس خيره شده است و به گذشته اى دور مى انديشد. به سال ٢٠١٧ ميلادى. چقدر اين سال برايش دور و غريب است. آخر كم كم سال ٢١٠٠ ميلادى در راه است و دخترك قصه ما براى روح مادر و پدرش كه با عشق آن كيف و ظرف غذا را برايش تهيه كرده بودند و با شوق براى گرفتن عكس آماده شده بودند، آرزوى آرامش مى كند. زندگى، سالها، ماه ها و روزها مثل باد مى گذرند و تنها كارى كه از دستمان بر مى آيد، سعى كردن براى جذب كردن هرچه بيشتر است. لحظه لحظه از زندگى را بايد در گيلاس شرابى ريخت، و تا آخرين لحظه، مزه مزه كرد. چه كوتاه و چه بلند، بايد زندگى را لحظه به لحظه چشيد و يكباره سر نكشيد. #سلما

comment 3 star 134 September 2017

۱ ماهگی سلما کوچولو 💜 . #سها #سلما 👩‍❤️‍👩 #ماشاالله #لا_حول_ولا_قوه_الا_بالله

comment 24 star 262 June 2017

😂😂عزاداری برای پیتزا #به_رسم_یادگار #سلما

comment 32 star 734 last month

منو آبجی #سلما جوووووووووونم تو دوازده روزگیش خیلی خوبه این 😍😍😍😘😘😘

comment 8 star 80 May 2017
comment 250 star 6,807 May 2017

سلما شکیب بانوی هنرمند و ورزشکار سرزمینم👏👏👏👏👏👏 #سلما شکیب #سالار عقیلی #ایران من

comment 19 star 152 July 2017
comment 35 star 1,700 August 2017

. سلام به خدای مهربان💖💚💜 سلام به اولین روز ربیع❤💙💖 سلام به صبح زیبا💚💛💜 سلام به مهر ومهربانی💗💙💝 سلام به عشق وامید💟💛💜 سلام به دوستان خوبم💗💚💘 به ربیع خوش آمدید💟💗💟. . رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه و آله فرمودند: هرکس بشارت ماه ربیع الاول را به من بدهد من هم بشارت بهشت را به او می دهم حلول ماه ربیع الاول بر همه مسلمین خصوصاً شما دوستان مبارک باد.امیدوارم با غروب خورشید ماه صفر، هرآنچه قلب نازنینتان را می آزرد غروب کرده باشد و شادی ربیع بر شما طلوع کرده باشد و هرگز پایانی بر آن نباشد🌹❤🌸💖💝💟💗💙❤💚💛. الهی آمین🙏. . . #ربیع_الاول #سلما #برکت #اول_ماه #موبایل_گرافی #اس_8 #ختمی #پاییز #صلوات #خروج_از_غمها

comment 18 star 319 13 hours ago

. رفتیم طبقه دوم، راهروی چپ کلاس آخر از پنجره ی روی در، داخل کلاس و نگاه انداختم کلاس خالی بود رفتیم تو اما چیزی ندیدیم بهش زنگ زدم و گفتم این جا که چیزی نیست گفت پشت پرده😉😉. پردرو زدم کنار یه دست گل خوشگل از گلهای توی حیاط دانشکده بود که با یه بند شیرینی خیلی هنرمندانه بسته شده بود، گلهای صورتی رو دور تا دور چیده بود و یک تک گل سفید رو وسط گذاشته بود، ولی فقط تا اینجاش خیلی هنرمندانه بود 😂😂 از اینجا به بعدش اتفاقا خیلی ناشیانه اون بند شیرینیه تبدیل به پاپیون شده بود🎀. با همه ی این احوالات خیلی خوشگل و دوست داشتنی بود نجمه تا دیدش گفت اصلا به قیافه با اون ریش پروفسوریش نمیاد انقد احساساتی باشه 😒😒. همون موقع بهش رنگ زدم و گفتم: ممنون دسته گل رو دیدم حالا خب مثلا یعنی چی این کار؟ _کدوم کار؟ همین که اینجوری اینجا گذاشتینش😡. _اولا که واسه درست کردنش احتیاج به یک کلاس خالی و یک جای ناشناس داشتم دوما من همیشه عاشق پیدا کردن گنج از طریق نقشه گنج بودم. آهاااا واقعا خودت درستش کردی ؟؟ چقد باسلیقه کنار هم چیندی🌻. _قابل شمارو نداشت بانو. تلفن که قطع کردم نجمه گفت علت اینکه گذاشته بود اینجارو چی واست توضیح داد؟ گفتم هیچی میگه اینجوری هدیه دادن رو دوست دارم😕😕. راست میگفت واقعا دوست داشت تا آخر ماجرای ما توی دانشگاه شاید چندین چند بار دیگه هم بهم اینطوری یه هدیه ای داده بود حتی دیگه آخراش به جایی رسیده بود که واقعا نقشه و کروکی داشتم و یک بار از زیر خاک باید سوژه مورد نظر رو بیرون میکشیدم.😅😅😅 هنوز هم بعد ازدواج گاهی از این شیوه ی خنده دارش واسه هدیه دادن استفاده میکنه و یه جای خونه قایمش میکنه و من باید پیداش کنم، خلاصه دسته گلمو برداشتم و از دانشکده روانشناسی بیرون اومدیم. دسته گلم انقد کوچیک بود که توی کیفم جا میشد راحت گذاشتمش تو کیفم و سمت سلف رفتیم. . . #داستان_آشنایی_سلما_بیست_و_چهار #داستان_آشنایی_سلما #داستان #دانشگاه #دانشکده #دانشجویی #دسته_گل #سلما

comment 18 star 286 2 days ago

. تا خود خونه شاید بیست بار پلی کردمش و بیست بار گوش دادم و بدون توجه به دنیای اطرافم سرمو رو پاهام گذاشتم و باز مثل همیشه غرق شدم تو خودم این بار انقد شدت غرق شدنم شدید بود که تا به خودم اومدم و فهمیدم کجام چندتا ایستگاه رد کرده بودم . خونه که رسیدم اولین کاری که کردم سریع کفشارو به مامانم نشون دادم و ماجراشو مو به مو واسش تعریف کردم مامانم گفت نباید ازش قبول میکردی گفتم آخه مامان زشته، نمیشه که هدیه رو پس داد. مامانم دیگه حرفی نزد انگار اونم فهمیده بود تو دلم چه خبره ظاهرا پنهان کردنش واسه من کار آسونی نبود، فردای اون روز تعطیل بود و کلی خوابیدم و تلافیه همه بی خوابی هامو جبران کردم. در عوض بعد از ظهرو کلا پای ارائه ی کنفرانسم گذروندم و به بهترین نحو تمیرینش کردم فردا طرفای ظهر تایم ارائم بود و من بدون هیچ استرسی رفتم سر کلاس نجمه گفت: چه خبر قورباغتو قورت دادی؟ گفتم ان شالله که واسه اون دهن کجی های اون روزت همین امروز خدا یه کنفرانس تپل بذاره تو کاست😠😠. گفت کاسنی بیارم واست تپش قلبت بیافته؟ گفتم نه میبینی که، کاملا اماده و ریلکسم😌😌. تایم ارائم که رسید واقعا هم ریلکس بودم خیلی خوب کنفراسمو دادم و نمره ی کامل و گرفتم، کلاس که تموم شد با نجمه زدیم بیرون به صرف یه کافی. نزدیکی های سلف بودم که زنگ زد گفت تبریک میگم شنیدم نمره کاملو گرفتی، با خوشحالی گفتم: بعله نمره کامل گرفتم، خبرا چه زود میرسه🤔😮. _ برو دانشکده روان شناسی طبقه دوم راهروی سمت چپ کلاس آخر، یک چیزی هست که باید ببینی ! با تعجب گفتم چی؟!؟! _حالا شما برو میبینی. تلفنو قطع کردم و با نجمه راهی دانشکده روان شناسی که پشت دانشکده ما و کنار سلف بود شدیم... . . #داستان_آشنایی_سلما_بیست_و_سه #داستان_آشنایی_سلما #داستان #روان_شناسی #کنفرانس #دانشگاه #دانشکده #سلما

comment 28 star 309 2 days ago

. درست چند قدم جلوتر از فروشگاه کفش یک کافه ی خیلی خوشگل بود که روی دیوارهای بیرونیش پر بود از گل های شمعدونی جلوی درش که رسیدیم بهم گفت بیا بریم تو یه چیزی بخوریم ساعتمو نگاه کردم و گفتم اندازه یه قهوه خوردن وقت دارم قبول کرد و رفتیم تو واااای که چقد فضای داخلش واسم دنج و قشنگ بود قبل از نشستن دور تا دورشو خوب نگاه کردم و بعد کیفمو آویزون کردم به پشتی صندلی و نشستم روبروش، اون روز کلی حرف زدیم از آینده و بیشتر از یه قهوه خوردن واسه هم وقت گذاشتیم و به نتایج خوبی هم رسیدیم دیگه وقت خونه رفتن رسیده بود از کافه که بیرون اومدم تو خیابان روبروییش تابلوی مترو رو دیدم که ته همون خیابون بود با خوشحالی گفتم ععع چه خوب که اینجا مترو هست من دیگه مزاحم شما نمیشم خودم میرم گفت اذیت نمیشی؟ گفتم نه بابا چه اذیتی گفت پس منم میام باهات که تا اونجا قدم بزنیم باهم، به مترو که رسیدیم گفت بلوتوثتو روشن میکنی؟ روشن کردم و واسم یه آهنگ فرستاد گفت گوش بده قشنگه، تشکر و خداحافظی کردم ازهم جدا شدیم منتظر بودم سوار مترو بشم و باخیال راحت بشینم آهنگی که واسم فرستاده بود و گوش کنم مترو که اومد بازم مثل همیشه روی صندلی ها جا نبود و مجبور بودم ولو شم کف مترو و تکیه بدم به دیواراش اما اونطوری آهنگ گوش کردنم میچسبید😜😜، مخصوصا وقتایی که خیلی خسته بودم و میتونستم پاهامو بغل کنم و سرمو بذارم روش و آهنگ مورد علاقمو گوش کنم‌. هندزفریه همیشه گره خورده ی در دسترسمو گذاشتم توی گوشم و خواستم پلی کنم که پیامش اومد: آخ که چقد خوبه قدم زدن باتو چه خوب و آفتابیه هوای من باتو تو کافه های شلوغ گوش دادن به صدات تو خلوت کوچه، گرفتن دستات به همین چهار خطم بسنده نکرده بود و کل آهنگ رو واسم نوشته بود. . . پ ن :آهنگ داره😉. . . #داستان_آشنایی_سلما_بیست_و_دو #داستان_آشنایی_سلما #داستان #کافه #قهوه #شمعدانی #سلما #محسن_چاووشی

comment 27 star 308 2 days ago

. اولین بار که نذری خورش فسنجون گرفتم تقریبا پانزده سال پیش بود. تازه خواهرم نامزد کرده بود و دوست شوهرش نذری فسنجون میدادن منم باهاشون رفتم برای کمک کردن وقتی رسیدیم با جو خیلی خوبی مواجه شدم تمام اهل خونه و تمام کسانی که اومده بودند کمک جلوی دیگ نذری ایستاده بودن زیارت عاشورا میخوندن و در آخر همگی دو رکعت نماز به نیت امام حسین خوندن خیلی جو قشنگی بود. آقای صاحبخونه تعریف کرد که یکی از درخت های باغش رو نذر اما حسین کرده و هر سال هر چقدر گردو بده همون رو فسنجون میپزن. . منم چند روزی بود به یاد اون نذری پرخاطره هوس فسنجون کرده بودم تا اینکه بالاخره بعد از ظهر دست بکار شدم و اون گردوهایی که واسه فسنجون شکوندم رو به هدف خلقتشون رسوندم😂😂. چندتا نکته تو داشتن یه فسنجون خوشمزه و روغن انداخته خیلی مهمه البته این رو هم بگم که یه فسنجونه خوب روش های مختلفی داره که قطعا همه روش ها خوشمزس اما نکاتی که من رعایتش میکنم و فسنجونم خوب از آب در میاد: نکته یک: مهمترین نکته زمانیه که به خورشت میدیم برای پخته شدن که هرچی بیشتر بذاریم جا بیافته بیشتر به روغن می افته. نکته دو : گردوی خورش باید گردوی درجه یک و ایرانی و دو بار چرخ شده باشه. نکته سوم : اضافه کردن چند تکه یخ نیم ساعته آخر که باعث میشه قشنگ روغن بندازه. نکته چهارم : استفاده از آب انار بجای رب اناره البته در حد نرمال که خیلی ملس بشه. نکته آخر : جایگزین کردن مرغ بجای گوشت قلقلیه 😋. بازم میگم همه چی سلیقه ایه ولی من فقط و فقط فسنجون رو با گوشت مرغ یا نهایتا بوقلمون میپسندم بنظرم ترکیب مزه گوشت مرغ و گردو خیلی اصولی تره تا ترکیب گوشت گوسفند و گردو😜😜. . . #فسنجون #خورشت_فسنجون #خورش #آشپزی #سلما #شلخته_نباشیم #اس_8 #موبایل_گرافی #تزئین_غذا #نذری

comment 84 star 476 4 days ago

دوستانی که برای کریسمس بابانوئل میخوان عجله کنن😍 سایز حدود ۱۲ سانت قیمت ۱۲۰۰۰ #دخترونه #نمد #نمدی #حلقه #عروسک #دستسازه #handmade #nc_gallery #felt #feltro #بابا_نویل #گوزن #سلما #آدم_برفی #ستاره #انسی_گالری #کریسمس

comment 3 star 26 4 days ago

. گفت: پس اگه عجله دارید میخواید ببرم منزل امشب انجام بدم،فردا بیارم واستون. _ ممنون فکرخوبیه فقط معذرت بابت این همه زحمت، دفترو بست و گفت: خونه چندتا کتاب دارم که فکر میکنم بتونم ازشون کمک بگیرم، ماشین و روشن کرد و منو تا نزدیک خونه رسوند. شب موقع خواب بود که بهم پیام داد: سلام چند دقیقه است تایم ارائه تون؟ _ ده دقیقه پس فکر میکنم همین حد که نوشتم کافی باشه خواستم بهتون اطلاع بدم انجام شده که از نگرانی در بیاین فقط یه نکته ای : من فردا دانشگاه نمیام اشکالی نداره پس فردا به دستتون برسونم؟ (تعجب کردم آخه واسه چی فردا دانشگاه نمیاد🤔🤔🤔 حتما کاری واسش پیش اومده !اما آخه چه کاری😳😳!) _نه موردی نداره پس فردا هم خوبه راستی چرا فردا دانشگاه نمیاید؟ مصاحبه دارم واسه باشگاه خبرنگاران اگه درست شه خیلی واسم خوب میشه _ ان شالله که درست میشه. فردا با نبودنش تو یونی باعث شد روزم خیلی عادی سپری بشه اما فرداش دل تو دلم نبود ببینم کارش چی شده؟ دوست داشتم خوشحالیشو ببینم و همه این فکرا باعث شد بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و احساسم،پیش قدم بشم و بهش زنگ بزنم حدودا ساعتای هشت صبح بود که بهش زنگ زدم تا ببینم نتیجه چی شده گوشی رو که برداشت صداش خیلی خوشحال بود خیلی پرانرژی گفت: جانم بفرمایید☺️☺️ _سلام خوب هستین؟ سلااااام ممنون شما خوبین؟ _ممنون زنگ زدم ببینم کارتون به کجا رسید که گویا خوشبختانه درست شده. راستشو بخواید قرارم از دیروز به امروز موکول شد و هنوز نمیدونم نتیجش چی میشه اما تا یکی دو ساعت دیگه قطعا مشخص میشه و تا ظهر که میام دانشگاه برای کلاسای عصر، نتیجش معلوم شده اگه کنفرانس تون رو تایپ شده و مرتب آورده بودم بدون کارم درست شده😍 اگه رو برگه با دست خط خودم بود بدونید درست نشده و وقت و حوصلم نگرفته ببرمش واسه تایپ و پیشاپیش معدرت میخوام _😁😁😁باشه تا ظهر منتظر فهمیدن نتیجه میمونم ایشالا که خوش خبر باشید. تلفنو قطع کردم و تا کتاب خونه برا مصاحبش دعا کردم❤️❤️. . . #داستان_آشنایی_سلما_بیست #داستان #داستان_آشنایی_سلما #سلما #کنفرانس #دانشگاه #دانشجویی #کتابخونه #عشق #اس_8

comment 26 star 318 6 days ago

. سرمو انداختم پایین و با انگشتم رو مانتوم شکلک می کشیدم نمیدونستم باید چی بگم یا اگه میخوام چیزی بگم چجوری بگم که بهتر باشه گفتم: شما واقعا چه شناختی از من دارید؟ فکر میکنید همین حد از شناخت کافیه؟ _ اینکه بدون توجه به دنیای اطرافتون دارین زندگی میکنین دقیقا همونی بودین که باید باشین و من جذب این ویژگی رفتاریتون شدم نمیگم شناختم کافیه اما خب ازتون میخوام که کمک کنید تا کاملتر شه با رفت وآمدهای تو چارچوبمون، کمی مکث کرد و گفت: نظرتون؟ این پیشنهاد خوبیه؛ بیشتر آشنا شدن تو چارچوب خاص رو میپسندم، نمیدونم جمله ی خوبی بود یا نه اما تو اون لحظه اصلا ذهنم کار نمیکرد که بهتر از این جمله ای بگم. لبخند خیلی خیلی خوشگلی زد و گفت: _ خودکار بده بنویسم.... چیو؟؟؟ _ پروپزوالو دیگه😁. آهاااان یه خودکار سبز از توکیفم درآوردم و سمتش گرفتم، _ سبز چشممو اذیت میکنه لطفا یه رنگ دیگه بده ،صورتی بده. نگاش کردم و گفتم یعنی چی دقیقا؟؟؟ یعنی میخوای مسخرم کنی بابت خودکارای رنگی رنگی که تو کیفم دارم😤😤 یعنی میخوای بگی حتی محتویات کیفمم از نظرشما پنهون نیست؟ همین سبز خوبه 😒😒خودکار صورتیمو امروز نیاوردم. خودکارو گرفت و تند تند شروع کرد به نوشتن و من هم شروع کردم به فکر کردن، تو اون موقعیت زمانی ما اولای ترم پنج بودیم یعنی سال سوم هنوز خیلی وقت داشتم واسه شناختنش و این خیلی خوب بود بنظرم... یهو دست کشید از نوشتن و گفت راستی چیزی میخورید براتون بگیرم گفتم نه ممنون باید زود برم خونه... . . #داستان_آشنایی_سلما_نوزده #داستان_آشنایی_سلما #داستان #دانشجویی #دانشگاه #کنفرانس #عشق #سلما

comment 15 star 309 6 days ago
comment 4 star 97 6 days ago